یادت ای دوست به خیر
بهترینم خوبی؟؟؟؟
روزگارت شیرین و دماغت چاق است؟
خبری نیست زتو
یادی از یاران نکردن .بی وفا. رسم شده؟
نکند خاطرت از شکوه من خسته شود؟
دل من می خواهد که بدانی بی تو
دلم اندازه یه دنیا تنگ است 
یادت ای دوست به خیر
میسپارم همه زندگی ات را به خدا
که چو آیینه زلال
همچو دریا آرام
مثل یک کوه.....
پر از شوکت بودن باشی
پله پله تا ملاقات خدا می روم....!
گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیدام.
خدا زیاد هم بزرگ نیست.
خدا در آغوش من جا می شود٬
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است.
خدا را در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم.
تب میکنم و هذیان می گویم.
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی میشوم.
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی.
ومن خوب میدانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند.
می دانم زیاد مهمان نخواهم بود.
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است.
زمان میگذرد.
همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم
هم باید قدم بزنم.
مدتی هست که خیلی افسرده ام.
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از این متآسفم.
و بیشتر از این تآسف می خورم که
روزهای که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
نا خواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.
من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است!!
باید کمی قدم بزنم...

یاد گرفتم که......
با احمق بحث نکنم
و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنم
چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.
از حسود دوری کنم .
چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود
ووووووو تنهایی را
به جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم .....
اگر از خمر بهشت است گر از باده پست 

*چشمه ساري که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزي قد خواهد کشيد و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دريا را درپيش خواهد گرفت .

*اگر مشکلي داري، به دليل طرز فکر توست و تنها راهي که مي تواني مشکلات را براي هميشه حل کني، اين است که طرز فکرت را تغيير دهي.

*با هشیاری به هسته ی وجودت نفوذ کن. چشمانت را ببند و خاموش شو. بی جنبش. اکنون، به درون برو... عمیق و عمیق تر. بدون هیچ ترسی، مانند یک تیر به درون هسته ی وجودت رخنه کن. بیاد داشته باش که تو تنها یک شاهدی. نه بدنت هستی و نه ذهنت، بلکه آگاهی آیینه گونی که بی هیچ قیاسی، بی هیچ نظری فقط آنچه هست را منعکس می کند

انرژی لحظه حال را حس کن
و به آن اجازه بده تا تو را زندگی کند
اگر درد و ترس، اضطراب یا انقباض
در زندگی به سراغت آمد، عقب نشینی نکن
و از رنج حاصل برای عمیق تر شدن در لحظه حال
و اعماق وجودی خود استفاده کن
زخمهای عاطفی و روحی ات را با آگاهی
و عشق تمام در آغوش بفشار
از رنج فرار نکن. به تمامی با آن مواجه شو
با عشق و آگاهی به هسته آن نفوذ کن
وقتی که درد ناپدید شد و تو آسوده شدی
مثل یک شاهد، فقط مشاهده کن
اجازه بده آگاهی ات، به سرچشمه و مبدا خود بپیوندد
اجازه بده افکارت حرکت کنند، بیدار شوند و دوباره بخوابند
تو فقط تماشایش کن. آنقدر که آرام بگیرند
سپس در سکوت آگاهی باقی بمان
برای آنکه نور آگاهی، وجودت را روشن کند
باید آرام بگیری و ساکت باشی. مهم نیست
چقدر طول بکشد. هر چه بیشتر، بهتر
![[meditation-Asmita1.jpg]](http://4.bp.blogspot.com/_WJu-RAxStvQ/SnL38Ux2nKI/AAAAAAAAAEs/CEfrq56x-nU/s1600/meditation-Asmita1.jpg)
در حضور باش هر کجا که هستی
مهم نیست کجا: تمام و کمال در حضور باش
و با حضور تو، هر حرکت کوچک
شعله فروزانی خواهد شد
و خواهی دید که تمام حیات تو به
کاروانی از نور مبدل خواهد شد
وقتی همه چیز را تبدیل به جشن کنی، آنگاه آزاده ای
وقتی بفهمی که زندگی یک قایق سواری است
و تو باید به جریان رودخانه اعتماد کنی و از دیدن مناظر لذت
آنگاه صراط مستقیم را یافته ای. اگر اندوه تو
در متانت و ملایمت آن را جشن بگیر
اگر شادی و خوشحالی ات سطحی
در سکوت و آگاهی به آن عمق ببخش
اگر احساس عشق می خواهد تبدیل به احساس تملک و تصاحب
به کمی اعتماد، فضا و رهایی نیاز داری
اگر اعتماد سخت است، آسوده باش
چون معشوق منتظر می ماند
در آتش اکنون بسوز
تو بودای آینده ای
تو گل عشقی
تو مقدسی
تو زیبایی
لحظه ای که از (( خود )) رها شوی
دیگر هیچ چیز نمی تواند به خطا برود
هیچ چیز هرگز به خطا نمی رود
همه چیز همان گونه که هست، کاملا" درست است
این همان معنای دقیق خداست: همه چیز همان گونه
که هست خوب و نیکوست
چنگ زدن به چیزها و افکار را رها کن
مشتت را کاملا" باز کن
زیرا چنگ زدن رنج و عذاب است
درنگ کن! اما ذهن دیوانه درنگ نمی کند
اگر ذهن درنگ کند
بی درنگ روشن می شود
آری، راهی به رهایی هست
این راه دور نیست
می توان گفت همین نزذیکی هاست
دانسته یا ندانسته همه مشتاق این راه اند
اما تنها معدودی قدم در راه می گذارند
و نادرند کسانی که به طور مستمر آن را
دنبال کنند
اما کسانی که با تمام وجود آن را دنبال کنند
در می یابند که مقصد همان راه بوده است
تو در خلاف رود در حرکتی
و سیه روزی ات از همین است
سعادتمندی تو در پیوستن به مسیر
و جریان رود است
تا آن پایه که دیگر میان تو و رود
فاصله ای نباشد
و تو همان رود شوی
پیوستن و با رود شدن
کار دشواری نیست
حتی اگر شناگری ندانی، در جریان رود
جاری هستی و رود تو را با خود
به دریایی می برد که کران مندی ندارد
زندگی همان رود است
اگر بدون زور و مقاومت در میانش روی
آن گاه سیه روزی ات رخت برمی بندد